تبلیغات
رویای سبز - دخترک کبریت فروش...
Welcome to my weblog
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد

دخترک کبریت فروش...

خانه

قصه كودك

دخترك كبریت فروش 

 

هوا خیلی سرد بود و برف می بارید .  آخرین شب سال بود .

دختری كوچك و فقیر در سرما راه می رفت . دمپایی هایش خیلی بزرگ بودند و برای همین وقتی خواست با عجله از خیابان رد شود دمپایی هایش از پایش درآمدند . ولی تنوانست یك لنگه از دمپایی ها را پیدا كند ..

پاهایش از سرما ورم كرده بود . مقداری كبریت برای فروش داشت ولی در طول روز كسی كبریت نخریده بود .

سال نو بود و بوی خوش غذا در خیابان پیجیده بود ..جرات نداشت به خانه برود چون نتوانسته بود حتی بك كبریت بفروشد و می ترسید پدرش كتكش بزند .

دستان كوچكش از سرما كرخ شده بود شاید شعله آتش بتواند آنها را گرم كند 

 

 

 

یك چوب كبریت برداشت و آن را روشن كرد ، دختر كوچولو احساس كرد جلوی شومینه ای بزرگ نشسته است پاهایش را هم دراز كرد تا گرم شود اما شعله خاموش شد و دید ته مانده كبریت سوخته در دستش است .

كبریت دیگری روشن كرد خود را دراتاقی دید با میزی پر از غذا . خواست بطرف غذا برود ولی كبریت خاموش شد  

 

 

 

 

 

سومین كبریت را روشن كرد ، دید زیر درخت كریسمس نشسته ، دختر كوچولو می خواست درخت را بگید ولی كبریت خاموش شد .

ستاره دنباله داری رد شد و دنباله آن در آسمان ماند .

دختر كوچولو به یاد مادربزرگش افتاد . مادربزرگش همیشه می گفت : اگر ستاره دنباله داری بیافتد یعنی روحی به سوی خدا می رود . مادر بزرگش كه حالا مرده بود تنها كسی بود كه به او مهربانی می كرد 

 

 

 

 

 

دخترك كبریت دیگری را روشن كرد . در نور آن مادر بزرگ پیرش را دید . دختر كوچولو فریاد زد :‌مادر بزرگ مرا هم با خودت ببر .

او با عجله بقیه كبریتها را روشن كرد زیرا می دانست اگر كبریت خاموش شود مادر بزرگ هم می رود .همانطور كه اجاق گرم و عذا و درخت كریسمس رفت .

مادر بزرگ دختر كوچولو را در آغوش گرفت و با لذت و شادی پرواز كردند به جایی كه سرما ندارد

 

   

 

 

فردا صبح مردم دختر كوچولو را پیدا كردند . در حالیكه یخ زده بود و اطراف او پر از كبریتهای سوخته بودند .

همه فكر كردند كه او سعی كرده خود را گرم كند ،‌ولی نمی دانستند كه او چه چیزهای جالبی را دیده و در سال جدید با چه لذتی نزد مادر بزرگش رفته است .



نوشته شده توسط :Boshra
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391-02:56 ق.ظ
نظرات() 

vampire
شنبه 9 اردیبهشت 1391 03:19 ق.ظ
دختری که در اشکال مختلف داستان فقر نادیدنی را فریاد کرد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.